تبليغاتX
آسمان من

آسمان من

آسمان فرصت خوبيست اگر پر بكشيم / به افق هاي دل انگيز خدا سر بكشيم

سلام دوستان

ببخشید که مدتی نبودم. فکر می کنم عنوان این پستم حال و روزگارمو خوب بیان کنه

حتما متن رو با دقت بخونید از کتاب آتش بدون دود "نادر ابراهیمی" برداشتم.

 

اندوهی که از اعماق تفکر سرچشمه نگیرد اندوه نیست.عزای باطل و بی اعتباری به خاطر سرکوب شدن امیال فردی است.و انسان متفکر که گهگاه گرفتار اندوه نشود، علیل و ناقص است.دور از دریا،  دور از طوفان، دور از پرواز، دور از شکفتن روح...

"آغ اویلر" از کارکرد دو سویه و متضاد اندیشه غافل ماند و همین او را از پای در آورد.

"آغ اویلر" به غم میدان داد و غم قانع نیست.

هرچه مدارا کنی ستیز می کند.هرچه عقب بنشینی پیش می آید.هرچه خالی کنی پر می کند هرچه بگریزی تعقیب می کند.

چونکه بنشانیش، می نشیند آرام؛ چون پرو بال دهی او را می پرد بسیار! غم بیشتر خواه است و سیری ناپذیر.در طلب فضای حیاتی وسیع و وسیعتر جمیع ابزارهایی را که در دسترسش قرار دهی بکار می گیرد، می برد، می تراشد، سوراخ می کند.می شکند، می سوزاند، ویران می کند.و در سر زمین تازه بدست آورده خیمه و خرگاه به پا می دارد.غم جوع غم دارد.می بلعد آماس می کند و بزرگ می شود.آنسان که ناگهان می بینی، حتی به سرتاسر وجود تو قانع نیست.

از تو فرا تر میرود و چون آوازی یاس آور و دلهره انگیز، در فضای گرداگرد تو طنین می اندازد.فرزند تو افسرده می شود تنها به خاطر آنکه تو افسرده ای.

در عین حال غم مهار شدنیست.به قدرتی که تو برای سرکوب کردنش به کار می بری احترام می گذارد.از این قدرت می ترسد، عقب می نشیند، مچاله می شود.در خود فرو می رود، کوچک می شود و چون لکه ابری ناچیز در آسمان روح تو گوشه دنجی را می پذیرد و التماس می کند بگذار اینجا بمانم، من را برای روز مبادا نگه دار؛ شادی مقدس است.اما همیشه به کار نمی آیدمحکوم کن. در سلولی به زنجیرم بکش، اما اعدامم نکن.انسان همیشه شاد انسان ابلهی ست. روزی به من نیازمند خواهی شد.روزی به گریستن، به در خود فرو رفتن، به بریدن، به غم متوسل شدن....

مرا برای آن روز نگه دار.

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 10:10 AM توسط مونا |


 

Dante's Prayer

When the dark wood fell before me
And all the paths were overgrown
When the priests of pride say there is no other way

I tilled the sorrows of stone

 

I did not believe because I could not see
Though you came to me in the night
When the dawn seemed forever lost
You showed me your love in the light of the stars


Cast your eyes on the ocean
Cast your soul to the sea
When the dark night seems endless
Please remember me

 

Then the mountain rose before me
By the deep well of desire
From the fountain of forgiveness

Beyond the ice and the fire

Cast your eyes on the ocean
Cast your soul to the sea
When the dark night seems endless

Please remember me

 

Though we share this humble path, alone
How fragile is the heart
Oh give these clay made wings to fly
To touch the face of the stars

 

Breathe life into this feeble heart
Lift this mortal veil of fear
Take these crumbled hopes, etched with tears
We'll rise above these earthly caresme

 

Cast your eyes on the ocean
Cast your soul to the sea
When the dark night seems endless

Please remember me
Please remember me

 

 

هنگامی که جنگل تیره در حضور من به زمین افتاد

و همه راه ها از رویش گیاهان گوناگون سبز شدند

هنگامی که کشیش های کم ایمان گفتند هیچ راهی وجود ندارد

من به سوگ سنگ نشستم

 

من ایمان نیاوردم چون نتونستم حقیقت رو ببینم

ولی تو در شب به سوی من اومدی

زمانی که به ظاهر سپیده صبح گم شد

تو عشق و ایمان رو در نور ستارگان به من نشون دادی

 

چشمانت را روی اقیانوس قرار بده

روحت را روی دریا قرار بده

هنگامی که شب به ظاهر بی پایان به نظر میاد

من رو به یاد بیار

 

 

وقتی که کوه های مملو از گل سرخ در حضور من

همراه امیدها و آروزها

از سرچشمه بخشش و  گذشت

در ماورای سرما و حرارت سر برافراشتند

 

آنگاه

چشمانت را روی اقیانوس قرار بده

روحت را روی دریا قرار بده

هنگامی که شب به ظاهر بی پایان به نظر میاد

من رو به یاد بیار

 

به هر حال ما این راه فروتنی را تنها طی می کنیم

با اینکه این قلب شکننده در این راه می شکند

این خاک را به من بده میخواهم بال هایی برای پرواز بسازم

تا صورت ستارگان را لمس کنیم

 

 

 قلبم ضعیف می زند

این پرده فانی وحشت را پاره کن ، با من بیا

این امیدهای فرو ریخته را بگیر ، با اشک قلم بزن

ما فراتر از این زمینی های صعود خواهیم کرد

 

چشمانت را روی اقیانوس قرار بده

روحت را روی دریا قرار بده

هنگامی که شب به ظاهر بی پایان به نظر میاد

من رو به یاد بیار

من رو به یاد بیار...

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 12:6 PM توسط مونا |


سلام

ببخشید یه چند روز نشد آپ کنم. حالا برگشتم با کمی تغییرات .

من کلا آدم تنوع طلبی هستم و خواهید دید که هر چند وقت یکبار ظاهر وبلاگ

 رو کاملا عوض می کنم.

این هم متن آهنگ جدید وبلاگم چون خیلی دوسش دارم اینجا می گذارمش....

باز ای الهه ناز، با دله من بساز
کین غم جانگداز، برود ز برم

گر دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم.

باز میکنم دسته یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم.

گرنکند تیر خشمت دلم را هدف؛
بخدا همچون مرغ پر شور و شرر،
بسویت بپرم.

آنکه او ز غمت دلبندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم.

اینهمه بیوفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر،
نیابی اثرم.

راستی یادتون نره در مورد ظاهر جدید کلبه ی من نظر بدیداااا

 پ ا ی د ا ر ب ا ش ی د

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01ساعت 6:48 PM توسط مونا |


سلام به دوستان گلم

اول جدیدترین جمله ی عاشقانه ی ۸۶ رو بگم براتون: 

عزیزم تو بنزین منی!!!!!!!!

من واقعا نمی دونم این بنزینایی که رئیس جمهور عزیزم سر سفرمون گذاشته رو چه جوری جمع و جور کنم!!!!!!!!!

ازتون خواهش میکنم یه سر به لینک زیر بزنید و تصاویر سهمیه بندی رو ببینید!

http://www.bubbleshare.com/album/189860/overview#6803579

خیلی درکش برام سخته که کشورم چهارمین کشور دارنده ی ذخایر نفت دنیا باشه ، دومین تولید کننده و صادر کننده نفت در جهان و دومین دارنده ذخایر گاز دنیا !!! و اونوقت به خاطر سهمیه بندی شبانه بنزین ۳ تا انسان کشته بشن و ۱۰ ها نفر زخمی بشن...............

کاش ماجرا به همین جا ختم می شد!!-----> دیشب ساعت ۱۰ بود داشتم از کلاس بر می گشتم که با چند تا از پیامد های سهمیه بندی روبه رو شدم!!!! راننده تاکسی رو دیدم که با قفل فرمون افتاده بود به جون مسافر بد بخت-> به دلیل مقاومت مسافر در برابر افزایش کرایه تاکسی ... فروشنده ی میانسالی که با چاقو داشت به مشتریش حمله می کرد -> به دلیل افزایش قیمت جنسی که تا قبل از سهمیه بندی ۳/۱ قیمت الآن بود ... و در آخر پیر مردی که چوبی دستش گرفته بود و فریاد می زد خمین.... خامنه... احمد.... "به خدا شما از یزید و شمر بدترید! فقط امام حسین می تونه در مقابل شما بایسته" ... مردم دیوانه اش می نامیدند ولی آیا او واقعا دیوانه بووووود؟؟؟ دلم براش می سوزه نمی تونم تصورشم بکنم چه سر نوشتی در انتظارشه 

فقط می خواستم سرم رو تو دستام بگیرم و فریاد بزنم...

خدایا عدلت کجاست؟

ظلم تا کی؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 0:2 AM توسط مونا |


هر موقع حرف از صادق هدایت می شه اولین موضوعی که به ذهن افراد می رسه ماجرای خودکشی صادق هست.....این واقعا منو می رنجونه که وقتی از کسی می پرسم در مورد صادق چی می دونی می گه:" یک مجنون و افسرده بود" و دلیلشم برای این طرز تفکر این هست که صادق هدایت خودکشی کرده....... من در حدی نیستم که بتونم یک جواب منطقی برای این آدما بیارم. فقط چند تا از نوشته های صادق رو خوندم.. ولی دکتر شریعتی با منطقی بسیار زیبا در مورد صادق این گونه نظر داده:

یکی از سوالاتی که همواره از من می شود؛و شاید روزی نیست که بر من گردایند وبر سرم سوال بریزندو دران میان این سوال نباشد ومن درجواب به مقتضای حال خود وحال سائل؛پاسخی داده  اموسوال  کننده را به هر طریقی قانع کرده ام؛اما خود هیچ گاه قانع نشده ام  و هر گاه طرف ساکت وقانع  میشده و می رفته سوالش باز دردرون من مطرح میشده وباز از خودم می پرسیده ام این است که: راستی به نظر شما صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟علت اصلی انتحارش چه بود؟و من گاه میگفتم؛یاس فلسفی؛گاه پریشانی فکری و خلااعتقادی؛گاه بی ایمانی به همه چیز وهمه کس؛گاه اشفتگی وضع اجتماعی؛گاه بحران های روحی خاص روشنفکران . دردهای طبقاتی مرفه اشرافی؛و گاه اختلالات عصبی وروانی ناشی از مسایل جنسی و سر کوفتگی های این غریزه :که تحقیق کردم که او هرگز درعمرش؛نه هوسش شکفت ونه هرگز دلش سیراب عشق شد.

و امااکنون ناگهان پاسخ این سوال مکرر بر من روشن شده است؛و دانستم که انچه او را به مرگ کشانده؛چه دردی بود؟یاس فلسفی بود؛اما چگونه یاس فلسفی؟شک فلسفی بود؛دردشک بود؛رنج والتهاب بیخبری بود؛بی خبری از چه؟..........

انسان؛بر روی این خاک سرد وتیره یی که غریب است و زندگی نیز هیچ ندارد که او را که بالاتراز زندگی است و شریف تر از زمین؛سر گرم دارد:چشم در چشم این کشور سبز ارزوهایش؛این اسمان ابی؛این دریای ساده مرموزبسیار معلق عمیق دوخته ودل را پر از هوای اسمان کرده وپراز اندیشه های ماورا ان .بیقرار است و مشتاق که بداند در پس این پرده کبود اسمان چه میگذرد؟ان جا چه خبراست؟..انسان نمی تواند به اسمان نیندیشد؛داستانها وقصه ها رو نگاه کنید!عیسی به عرش میرودوقارون پلید به زمین فرو میرود.انسان یعنی یک موجود رو به بالا ؛عاشق اسمان ؛وتا به اسمانش باز نگرددوبه سوی خدایش؛ به پشت اسمان پرواز نکند از نالیدن ارام نمیگیرد!!

وبرای چنین موجودی؛وبرای انسان ؛چه دردی کشنده تر از بی خبری است؟

 

پس صادق هدایت نه تنها مجنون نبوده بلکه می شه گفت عاقل ترین و با شهامت ترین انسانها هم بوده.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/23ساعت 8:44 PM توسط مونا |


امشب به علت اینکه دلم واسه دوستم( ندا جووووونم) خیلیییی تنگ شده حس و حال نوشتن ندارم.

وقتی میگی همین روزا
میخوام برم به یک سفر
اسم سفر رو میاری
دق میکنم از این خبر
اشکم از آب زلال چشمه ها تازه تره
نازنینم این چه وقت سفره؟
                                      

                                          با تشکر از آقای جهان

تا ب ع د .....ب ا ی

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 11:5 PM توسط مونا |


با عرض سلام

امروز خیلی حس نوشتن ندارم. چون که اصلا روز خوبی برام نبود.....

صبح که طبق معمول با هزار آمال و آرزو از در چندین موسسه زبان وارد شدم و با هزار آه و حسرت از همان در خارج شدم..یا بهم می گفتن ممنون استاد داریم ویا در حالت مودبانه تر می گفتن باهاتون تماس می گیریم(می فرستادن دنبال نخود سیاه).

بابا جوووووووووون اصلا نخواستم....من نمی خوام مستقل بشم....نمی خوام دستم تو جیب خودم باشه. می خوام تا خونه ی بابامم دستم تو جیب بابام باشه~ بعدنم ....بعدنم..... جیب آقامون تو دست من باشه بهتره

حالا می رسیم بعد از ظهر----->بعد از کلاس فرانسه کمی با دوستان قدم زدیم تا از هوای شب بهره ای ببریم و آنگاه از زمان غافل شدیم و آنگاه که به منزل رسیدیم با صورت عبوس مادرمان مواجه شدیم چراکه ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه به منزل رسیده بودیم

البته ناگفته نماند که ما طبق معمول از حقوقمان دفاع کردیم...

خدا رحم کرد خیلی حس نوشتن نداشتم..اگر حس داشتم چی می شد؟؟؟؟

آسمونتون آبی آبی باشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 11:14 PM توسط مونا |


ای دوست من

من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن"من"ی که درمن است در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند. ناشناس و در نیافتنی.

من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی. هر چه می کنم بپذیری زیرا سخنان من چیزی جزعمل آرزو های تو نیستند.

هنگامی که تو می گویی « باد به مشرق می وزد » من می گویم « آری به مشرق می وزد » زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست. بلکه در بند دریاست. تونمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم تنها دریا باشم.

وقتی که نزد توروز است نزد من شب است. با این همه من از رقص روشنایی نیمروزبرفراز تپه ها سخن می گویم.

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی وسایش بال های مرا برستارگان نمی بینی ومن گویی نمی خواهم توببینی یا بشنوی.

 می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که توبه آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خود فرو می روم. من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.

شراره اش چشمانت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارت. من دوزخم را بیش ازآن دوست دارم که بخواهم توبه آنجا بیایی.

 تو براستی وزیبای ودرستی مهر می ورزی و من از برای خاطرتو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است. ولی در دلم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.

دوست من. تو خوب و هشیارو دانا هستی یا نه تو عین کمالی. و من با تو از رویه دانایی وهشیاری سخن می گویم،

گر چه من دیوانه ام ولی دیوانگی ام را می پوشانم ومی خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به توبگویم؟

راه من راه تو نیست گر چه با هم راه میرویم "دست در دست"                          

                                              جبران خلیل جبران

 

آری دوست من... تو هم آنی نیستی که می نمایانی بلکه خود را پشت نقابت نهان کرده ای.... تنها فرق من با تو این است:من گاهی وقتها شهامت نمایاندن خود واقعییم را دارم   ولی تووو.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 0:14 AM توسط مونا |


 

سوره تماشا

 

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 11:51 PM توسط مونا |


 

بگوئید بر گورم بنویسند :

زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن .

                                                    " فریدون فروغی "

این نوشته ی فریدون فروغی مثل یک آیینه در مقابل زندگی منه.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 0:19 AM توسط مونا |