تبليغاتX
آسمان من

آسمان من

آسمان فرصت خوبيست اگر پر بكشيم / به افق هاي دل انگيز خدا سر بكشيم

سلام به دوستان گلم

اول جدیدترین جمله ی عاشقانه ی ۸۶ رو بگم براتون: 

عزیزم تو بنزین منی!!!!!!!!

من واقعا نمی دونم این بنزینایی که رئیس جمهور عزیزم سر سفرمون گذاشته رو چه جوری جمع و جور کنم!!!!!!!!!

ازتون خواهش میکنم یه سر به لینک زیر بزنید و تصاویر سهمیه بندی رو ببینید!

http://www.bubbleshare.com/album/189860/overview#6803579

خیلی درکش برام سخته که کشورم چهارمین کشور دارنده ی ذخایر نفت دنیا باشه ، دومین تولید کننده و صادر کننده نفت در جهان و دومین دارنده ذخایر گاز دنیا !!! و اونوقت به خاطر سهمیه بندی شبانه بنزین ۳ تا انسان کشته بشن و ۱۰ ها نفر زخمی بشن...............

کاش ماجرا به همین جا ختم می شد!!-----> دیشب ساعت ۱۰ بود داشتم از کلاس بر می گشتم که با چند تا از پیامد های سهمیه بندی روبه رو شدم!!!! راننده تاکسی رو دیدم که با قفل فرمون افتاده بود به جون مسافر بد بخت-> به دلیل مقاومت مسافر در برابر افزایش کرایه تاکسی ... فروشنده ی میانسالی که با چاقو داشت به مشتریش حمله می کرد -> به دلیل افزایش قیمت جنسی که تا قبل از سهمیه بندی ۳/۱ قیمت الآن بود ... و در آخر پیر مردی که چوبی دستش گرفته بود و فریاد می زد خمین.... خامنه... احمد.... "به خدا شما از یزید و شمر بدترید! فقط امام حسین می تونه در مقابل شما بایسته" ... مردم دیوانه اش می نامیدند ولی آیا او واقعا دیوانه بووووود؟؟؟ دلم براش می سوزه نمی تونم تصورشم بکنم چه سر نوشتی در انتظارشه 

فقط می خواستم سرم رو تو دستام بگیرم و فریاد بزنم...

خدایا عدلت کجاست؟

ظلم تا کی؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 0:2 AM توسط مونا |


هر موقع حرف از صادق هدایت می شه اولین موضوعی که به ذهن افراد می رسه ماجرای خودکشی صادق هست.....این واقعا منو می رنجونه که وقتی از کسی می پرسم در مورد صادق چی می دونی می گه:" یک مجنون و افسرده بود" و دلیلشم برای این طرز تفکر این هست که صادق هدایت خودکشی کرده....... من در حدی نیستم که بتونم یک جواب منطقی برای این آدما بیارم. فقط چند تا از نوشته های صادق رو خوندم.. ولی دکتر شریعتی با منطقی بسیار زیبا در مورد صادق این گونه نظر داده:

یکی از سوالاتی که همواره از من می شود؛و شاید روزی نیست که بر من گردایند وبر سرم سوال بریزندو دران میان این سوال نباشد ومن درجواب به مقتضای حال خود وحال سائل؛پاسخی داده  اموسوال  کننده را به هر طریقی قانع کرده ام؛اما خود هیچ گاه قانع نشده ام  و هر گاه طرف ساکت وقانع  میشده و می رفته سوالش باز دردرون من مطرح میشده وباز از خودم می پرسیده ام این است که: راستی به نظر شما صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟علت اصلی انتحارش چه بود؟و من گاه میگفتم؛یاس فلسفی؛گاه پریشانی فکری و خلااعتقادی؛گاه بی ایمانی به همه چیز وهمه کس؛گاه اشفتگی وضع اجتماعی؛گاه بحران های روحی خاص روشنفکران . دردهای طبقاتی مرفه اشرافی؛و گاه اختلالات عصبی وروانی ناشی از مسایل جنسی و سر کوفتگی های این غریزه :که تحقیق کردم که او هرگز درعمرش؛نه هوسش شکفت ونه هرگز دلش سیراب عشق شد.

و امااکنون ناگهان پاسخ این سوال مکرر بر من روشن شده است؛و دانستم که انچه او را به مرگ کشانده؛چه دردی بود؟یاس فلسفی بود؛اما چگونه یاس فلسفی؟شک فلسفی بود؛دردشک بود؛رنج والتهاب بیخبری بود؛بی خبری از چه؟..........

انسان؛بر روی این خاک سرد وتیره یی که غریب است و زندگی نیز هیچ ندارد که او را که بالاتراز زندگی است و شریف تر از زمین؛سر گرم دارد:چشم در چشم این کشور سبز ارزوهایش؛این اسمان ابی؛این دریای ساده مرموزبسیار معلق عمیق دوخته ودل را پر از هوای اسمان کرده وپراز اندیشه های ماورا ان .بیقرار است و مشتاق که بداند در پس این پرده کبود اسمان چه میگذرد؟ان جا چه خبراست؟..انسان نمی تواند به اسمان نیندیشد؛داستانها وقصه ها رو نگاه کنید!عیسی به عرش میرودوقارون پلید به زمین فرو میرود.انسان یعنی یک موجود رو به بالا ؛عاشق اسمان ؛وتا به اسمانش باز نگرددوبه سوی خدایش؛ به پشت اسمان پرواز نکند از نالیدن ارام نمیگیرد!!

وبرای چنین موجودی؛وبرای انسان ؛چه دردی کشنده تر از بی خبری است؟

 

پس صادق هدایت نه تنها مجنون نبوده بلکه می شه گفت عاقل ترین و با شهامت ترین انسانها هم بوده.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/23ساعت 8:44 PM توسط مونا |


امشب به علت اینکه دلم واسه دوستم( ندا جووووونم) خیلیییی تنگ شده حس و حال نوشتن ندارم.

وقتی میگی همین روزا
میخوام برم به یک سفر
اسم سفر رو میاری
دق میکنم از این خبر
اشکم از آب زلال چشمه ها تازه تره
نازنینم این چه وقت سفره؟
                                      

                                          با تشکر از آقای جهان

تا ب ع د .....ب ا ی

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22ساعت 11:5 PM توسط مونا |


با عرض سلام

امروز خیلی حس نوشتن ندارم. چون که اصلا روز خوبی برام نبود.....

صبح که طبق معمول با هزار آمال و آرزو از در چندین موسسه زبان وارد شدم و با هزار آه و حسرت از همان در خارج شدم..یا بهم می گفتن ممنون استاد داریم ویا در حالت مودبانه تر می گفتن باهاتون تماس می گیریم(می فرستادن دنبال نخود سیاه).

بابا جوووووووووون اصلا نخواستم....من نمی خوام مستقل بشم....نمی خوام دستم تو جیب خودم باشه. می خوام تا خونه ی بابامم دستم تو جیب بابام باشه~ بعدنم ....بعدنم..... جیب آقامون تو دست من باشه بهتره

حالا می رسیم بعد از ظهر----->بعد از کلاس فرانسه کمی با دوستان قدم زدیم تا از هوای شب بهره ای ببریم و آنگاه از زمان غافل شدیم و آنگاه که به منزل رسیدیم با صورت عبوس مادرمان مواجه شدیم چراکه ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه به منزل رسیده بودیم

البته ناگفته نماند که ما طبق معمول از حقوقمان دفاع کردیم...

خدا رحم کرد خیلی حس نوشتن نداشتم..اگر حس داشتم چی می شد؟؟؟؟

آسمونتون آبی آبی باشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 11:14 PM توسط مونا |


ای دوست من

من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن"من"ی که درمن است در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند. ناشناس و در نیافتنی.

من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی. هر چه می کنم بپذیری زیرا سخنان من چیزی جزعمل آرزو های تو نیستند.

هنگامی که تو می گویی « باد به مشرق می وزد » من می گویم « آری به مشرق می وزد » زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست. بلکه در بند دریاست. تونمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی و من نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم تنها دریا باشم.

وقتی که نزد توروز است نزد من شب است. با این همه من از رقص روشنایی نیمروزبرفراز تپه ها سخن می گویم.

زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی وسایش بال های مرا برستارگان نمی بینی ومن گویی نمی خواهم توببینی یا بشنوی.

 می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که توبه آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خود فرو می روم. من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.

شراره اش چشمانت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارت. من دوزخم را بیش ازآن دوست دارم که بخواهم توبه آنجا بیایی.

 تو براستی وزیبای ودرستی مهر می ورزی و من از برای خاطرتو می گویم که مهر ورزیدن به اینها خوب و زیبنده است. ولی در دلم به مهر تو می خندم. گر چه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.

دوست من. تو خوب و هشیارو دانا هستی یا نه تو عین کمالی. و من با تو از رویه دانایی وهشیاری سخن می گویم،

گر چه من دیوانه ام ولی دیوانگی ام را می پوشانم ومی خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من تو دوست من نیستی ولی من چگونه این را به توبگویم؟

راه من راه تو نیست گر چه با هم راه میرویم "دست در دست"                          

                                              جبران خلیل جبران

 

آری دوست من... تو هم آنی نیستی که می نمایانی بلکه خود را پشت نقابت نهان کرده ای.... تنها فرق من با تو این است:من گاهی وقتها شهامت نمایاندن خود واقعییم را دارم   ولی تووو.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 0:14 AM توسط مونا |


 

سوره تماشا

 

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/20ساعت 11:51 PM توسط مونا |


 

بگوئید بر گورم بنویسند :

زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت

مهربان بود ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن .

                                                    " فریدون فروغی "

این نوشته ی فریدون فروغی مثل یک آیینه در مقابل زندگی منه.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 0:19 AM توسط مونا |


فریاد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
 من به هر سو می دوم گریان
 در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
 و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
 همچنان می سوزد این آتش
 نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
 در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
 بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
 می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
 وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
 و آنچه دارد منظر و ایوان
 من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
 تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
 خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
 مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

                                                                   م.اخوان ثالث

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/18ساعت 11:38 PM توسط مونا |


اگر در کهکشانی دور

 دلی، یک لحظه در صد سال ، یاد من کند بی شک

 دل من، در تمام لحظه های عمر

 به یادش می تپد پرشور

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/17ساعت 11:36 PM توسط مونا |


 

هر جوری که می خوام با این دنیا کنار بیام بازم نمیشه. همش به خودم میگم آدم باید نیمه ی پر لیوانو ببینه ولی امان از روزی که لیوان آدم خالی باشه. اونوقت باید دنبال آب ته لیوان بگردی. البته لیوان من هنوز خالی نشده ولی دیگه اگه خدا بخواد قطرههای اخرشه.

آدما خیلی سریع دلخوش میشن خیلی سریع هم ناامید میشن. دو روز که می بینن چندتا دوست و رفیق دورو برشون جمع شده و یک نفری هم پیدا شده که میگه دارم واست می میرم خودشونو خوشبخت ترین آدم دنیا می دونن و در اولین روزی هم که این رفیقا از دورش برن و یا معشوقشون سرشونو شیره بماله فکر خود کشی می افتن.

خیلی آدما ضعیفن مگه نه؟

دلم برای خیلیها تنگ شده. برای ندا که الان ۲ هفتس ندیدمش. خیلی نگرانشم کاش زود تر بر گرده با کلی خبرای خوش. خیلی دلم براش تنگه. طاهره هم که اینقدر سرش به شوهر داری گرم که منو کاملا فراموش کرده اونم انشالا که خوشبخت باشه و همیشه خوش باشه.

دلم برای یه نفر دیگه هم خیلی تنگه. ولی این دلتنگی با اون یکی ها فرق داره. دلم واسه ی خود واقعیش تنگ شده. همونی که ۴ ۵ ماهه پیش بود. کاش اینهمه از خودش فاصله نمی گرفت.ولی من آزادش میزارم... یا ؟؟؟؟؟؟ چند ماهه پیش میشه یا .... یا..........

آنکسی را که دوست داری آزاد بگذار اگر متعلق به تو باشد به سوی تو باز می گردد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/16ساعت 11:3 PM توسط مونا |


 

روزی مردی به دوستش گفت :"همیشه دلم می خواست بدانم که ایا میتوانم همان طور که شما همسرتان را دوست دارید زنم را دوست بدارم ؟"

دوستش گفت:"چیزی بالاتر از عشق نیست.عشق است که دنیا را در حرکت وستارگان را دراسمان معلق نگه میدارد."

-"میدانم اما از کجا میدانید که عشق شما به اندازه کافی بزرگ است؟ 

-"می توانی بپرسی که ایا خودم را تسلیم احساساتم میکنم یا از انها میگریزم .اما هرگز چنین سئوالی نکن زیرا عشق نه بزرگ است نه کوچک فقط عشق است.

نمیتوانی یک احساس را اندازه گیری کنی انگار که خیابانی را متر میکنی .

اگر این کاررا بکنی شروع میکنی به مقایسه ان با بقیه و خودت

در نتیجه از راه خود باز میمانی"

کاش ما آدما میتونستیم.... فقط یک روز طعم شیرین زندگی بدون مقایسه رو بچشیم .

ای کاش میتونستیم برای دل خودمون زندگی کنیم.

آسمونی باشین

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 6:33 PM توسط مونا |


 

 

سلام دوستان

 

راستش سلامم خیلی با نا امیدی بود . آخه شاید هیچ کس از وبلاگ من بازدید نکنه.

 

ولی اشکال نداره دل من آسمونی هست و نا امیدی بهش راه نمی دم. مطمئنم یه روزی بالاخره دوستای آسمونی برام پیدا میشن و این نوشته ها رو می خونن.

 

بهتره اول یه معرفی از خودم بهتون بدم: اسم من مونا (فامیلیمو به هر کسی نمی گم! نپرس) داشجوی زبان و ادبیات انگلیسی هستم. ولی ازالان گفته باشم ادبیات و شعر نویسیم افتضاهه.۱۴ مهر وارد ۲۰ سالگی میشم (در نتیجه الان ۱۹ سالمه ) بقیه اطلاعات رو بدن میگم.

 

این پست اول این وبلاگ تازه متولد هستش. از خدا می خواهم کمکم کنه تا همیشه 

وبلاگم پر از نوشته های آسمونی باشه.

 

دلتون آسمونی و آسمونتون آبی آبی باشه

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 5:38 PM توسط مونا |