هنگامی که جنگل تیره در حضور من به زمین افتاد
و همه راه ها از رویش گیاهان گوناگون سبز شدند
هنگامی که کشیش های کم ایمان گفتند هیچ راهی وجود ندارد
من به سوگ سنگ نشستم
من ایمان نیاوردم چون نتونستم حقیقت رو ببینم
ولی تو در شب به سوی من اومدی
زمانی که به ظاهر سپیده صبح گم شد
تو عشق و ایمان رو در نور ستارگان به من نشون دادی
چشمانت را روی اقیانوس قرار بده
روحت را روی دریا قرار بده
هنگامی که شب به ظاهر بی پایان به نظر میاد
من رو به یاد بیار
وقتی که کوه های مملو از گل سرخ در حضور من
همراه امیدها و آروزها
از سرچشمه بخشش و گذشت
در ماورای سرما و حرارت سر برافراشتند
آنگاه
چشمانت را روی اقیانوس قرار بده
روحت را روی دریا قرار بده
هنگامی که شب به ظاهر بی پایان به نظر میاد
من رو به یاد بیار
به هر حال ما این راه فروتنی را تنها طی می کنیم
با اینکه این قلب شکننده در این راه می شکند
این خاک را به من بده میخواهم بال هایی برای پرواز بسازم
تا صورت ستارگان را لمس کنیم
قلبم ضعیف می زند
این پرده فانی وحشت را پاره کن ، با من بیا
این امیدهای فرو ریخته را بگیر ، با اشک قلم بزن
ما فراتر از این زمینی های صعود خواهیم کرد
چشمانت را روی اقیانوس قرار بده
روحت را روی دریا قرار بده
هنگامی که شب به ظاهر بی پایان به نظر میاد
من رو به یاد بیار
من رو به یاد بیار...

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 12:6 PM توسط مونا |