با عرض سلام
امروز خیلی حس نوشتن ندارم. چون که اصلا روز خوبی برام نبود صبح که طبق معمول با هزار آمال و آرزو از در چندین موسسه زبان وارد شدم و با هزار آه و حسرت از همان در خارج شدم..یا بهم می گفتن ممنون استاد داریم ویا در حالت مودبانه تر می گفتن باهاتون تماس می گیریم(می فرستادن دنبال نخود سیاه بابا جوووووووووون اصلا نخواستم....من نمی خوام مستقل بشم....نمی خوام دستم تو جیب خودم باشه. می خوام تا خونه ی بابامم دستم تو جیب بابام باشه~ بعدنم ....بعدنم..... جیب آقامون تو دست من باشه بهتره حالا می رسیم بعد از ظهر----->بعد از کلاس فرانسه کمی با دوستان قدم زدیم تا از هوای شب بهره ای ببریم البته ناگفته نماند که ما طبق معمول از حقوقمان دفاع کردیم... خدا رحم کرد خیلی حس نوشتن نداشتم..اگر حس داشتم چی می شد؟؟؟؟ آسمونتون آبی آبی باشه
.....
).
.
و آنگاه از زمان غافل شدیم و آنگاه که به منزل رسیدیم با صورت عبوس مادرمان مواجه شدیم چراکه ساعت ۱۰:۴۵ دقیقه به منزل رسیده بودیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 11:14 PM توسط مونا |